خیلی وقت بود که صدای زوزه ی باد رو
از نزدیک نشنیده بودم
امروز صبح که هنگامه می رفت سر کار
منم باهاش رفتم تو حیاط
هوا یه جوری بود
خیلی عصبانی و ناراحت
من مشغول جارو کردن شدم
کارم نزدیک به تموم بود که یه باد وحشتناک اومد
و همه ی زحمتم رو به هدر داد
سرم رو بالا کردم
توی هوا همه چی پیدا می شد
باد با زوزه ی ترسناک جولان می داد
آخرین بارکه صدای زوزه ی باد رو شنیده بودم
سی و اندی سال پیش تو آشتیان بود
جایی که من طرحم رو می گذروندم
********************
وقتی باد با اون صدای مهیبش می اومد
باید همه ی حواست, به چادر روی سرت بود
تا باد اونو با خودش نبره
اونجا یه شهر کوچیک وفوق العاده مذهبی بود
اگه چادر از سرت می رفت, احساس می کردی لخت شدی
و هیچ پوششی نداری
اگه چادرت یه ذره خلاصی داشت و محکم توی دستت نبود
مثل بالون بالای سرت بود
خیلی هم باد سردی بود
یادش بخیر
********************
الان هوا ی اینجا خوب شده ودیگه باد نداره
فقط اومده بود تا منو با خودش به کوچه باغ های
سی سال پیش تو آشتیان ببره
اون موقع نه هومن بود , نه هنگامه
تازه, جمال پیداش شده بود
نه از موبایل خبری بود
نه از تلفن اختصاصی تو پانسیون
وقتی جمال برام زنگ میزد می اومدن
صدام می کردن
تلفن تو ی سالن بود
اگر هم من می خواستم واسه ی خونه
یا واسه ی جمال زنگ بزنم می رفتم مخابرات
****************
تو پانسیون حمام داشتیم ولی
تو زمستون های اونجا خیلی سرد بود
می رفتیم حمام بیرون
جای شکرش باقی بود که حمام نمره داشت
خیلی هم داغ و دلچسب بود
دلمون نمی اومد که از توش بیرون بیاییم
یه روز که حمام رفته بودیم
یه دو قلو هم اونجا بودن
اومده بودن واسه ی حمام روز دهم
مادر بچه ها ومادر بزرگ هم باهاشون بودن
آخر کار وقتی از حمام در اومدیم,میرفتیم خونه
تازه فهمیدیم که بچه ها دوقلو نبودن
یکی مال مادر بزرگ بود یکی مال عروسش
ولی هر دو یک روز به دنیا اومده بودن
******************
پانسیون ما یه خونه ی سنگی رومانتیک بود
می گفتن , آلمانها تو زمانهای قدیم
اونو واسه ی اقامت خودشون ساخته بودن
یه در ورودی با دو تا سالن بود
تو هر سالن, سه تا اتاق,حمام و آشپز خونه
و توالت مجزا داشت
تو هر اتاق هم دو تا از پرسنل زندگی می کردن
امکاناتش زیاد نبود ولی کافی بود
بازم یادش بخیر
*********************
یاد محسن چنگیزی, دانش آموز کلاس اول
دبستان اقبال هم بخیر
خیلی دوستم داشت و دوستش داشتم
حالا واسه خودش مردی شده و
حتما زن و بچه داره
امید وارم مثل باباش, از زنش جدا نشه تا
پسرشون تنها و بدون مادر باشه
اون به من می گفت
مثل مامانش منو دوست داره
خیلی دوست دارم ازش خبری داشته باشم
اون یکی از محدود بچه هایی هست
که هیچ وقت فراموشش نمی کنم
هر روز تو مسیر مدرسه می ایستاد تا من برسم
تو سرما وتو گرما,
اونوقت دستم رو می گرفت و راه می افتاد
و تا خود مدرسه واسم حرف می زد
تو مدرسه های پسرونه کمتر پرسنل زن بود
تو مدرسه ی اونها فقط من بودم
که خانم بهداشتشون بودم
واسه ی خودم اتاق مجزا داشتم
اون, ساعات تفریح , بجای اینکه بره
با دوستاش بازی بکنه
می اومد پیش من
دو تا گوش شنوایی که به حرفاش گوش می داد
سالها از اون زمون گذشته ,
یقینا چیزی از من بیاد محسن نمونده
ولی من هنوز اون محسن کوچولوی
کلای اول دبستان اقبال رو
خیلی دوست دارم





