راس همه ی امور تویی

خدای مهربون

میگن اگه چیزی رو روت نمیشه به یکی بگی بنویس

هم تاثیرش بیشتره هم راحت میشی

من که روم میشه

با تو این حرفهارو ندارم

تا از دستم خسته نشدی و جوابم نکردی

باهات حرف می زنم

ولی امروز می خوام بنویسم

که اثرش بیشتر بشه

خدا جون

راس همه ی امور تویی

من و اون وسیله ایم

خدایا

گره از کار همه باز کن

می دونم این گره ها, این چاله چوله ها

همه امتحانه الهیه

خدایا

اگر درگیر سخت ترین چالش ها هم بشم

تو رو فراموش نمیکنم

من همیشه با توام

میدونم مثل پدری که از دور مراقب بچه شه

تا به جا کمکش کنه

 از دور مراقب منی

ومنو تنها نمیزاری

تو رو همیشه

تو خوشی و نا خوشی حس میکنم

واز این احساس, لذت می برم

خدایا توکل به تو میکنم

همه ی کارها رو خودت درست کن

تو قادر وتوانایی

خدایا شکرت

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: دوم خرداد 91 || دیدگاه ()

اینقدر با زندگی قهر نکنیم

آدمهایی رو می شناسم که همیشه با زندگی سر جنگ دارن

همیشه دنبال بهانه هستن که از زمین و زمان ایراد بگیرن

هیچوقت, هیچ چیز راضیشون نمیکنه

دنبال دو, دو تا, چهارتا هستن

عزیزم

زندگی درس ریاضی نیست

که همیشه دو, دوتا, چهار تا بشه

زندگی عشقه

دو, دوتا هم هزار جور جواب داره

جوابی که خودت میدی و خودت دوست داری

هر جوری که راحتی

راحت باش , خوش بگذرون

این لحظه ای که همین حالا رفت

برای من , برای تو

و برای همه تموم شد

دیگه هیچ وقت بر نمی گرده

فکر کن وقتت کمه

 مثل وقتی که پولت کمه و داره تموم میشه

ازش حد اکثر استفاده رو بکن

و برای انجام کارهای خوب وخیر خواهانه بکار بگیر

"اینقدر با زندگی قهر نکنیم

توی جام زندگی زهر نکنیم

این همه دشت های زیبا مال ماست

این همه فال و تماشا مال ماست"

می خوام بدونم توی زندگی

هیچ چیز خوب نیست که بهش فکر کنیم؟

"اون چیزهایی که داریم"

دست , پا, چشم,گوش

یه قلب مهربون, یه صورت قشنگ

خانواده, خونه,امکانات رفاهی

ستاره های آسمون

گلهای تو باغچه یا حتی گلدون

چرا می زاریم سیل بیاد, زلزله بیاد

طوفان بشه, تصادف بشه

وقتی از دست دادیم

اون وقت بگیم نداریم

ما حالا خیلی چیزها واسه ی زندگی کردن داریم

یقینا اگه اونها رو نداشتیم بهشون خیلی فکر می کردیم

چشم هامون رو باز کنیم

همه ی چیزهایی رو که داریم

ببینیم و لذت ببریم

تا زمانیکه مال ماست

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: یکم خرداد 91 || دیدگاه ()

تولدت مبارک عزیزم

من امروز واست یه متن خوشگل نوشتم

تولدت رو هم بهت تبریک گفتم

نمی دونم چه چیزی پیش اومد

یادم رفت و ثبت نکردم

الان که اومدم متنم رو ویرایش کنم

دیدم اصلا نیست, غیبش زده

شانس آوردم که متوجه شدم

اگر فردا می دیدم خیلی دیر بود

در هر حال

تولدت مبارک عزیزم

سالگرد ازدواج من هم مبارک

چقدر خدا دوستم داشت و روز سالگرد ازدواجم

تو رو به من هدیه داد

تو دختر قشنگم

یادم میاد اولین سال تولدت

برات یه لباس عروس خوشگل دوختم

یه جوراب و یه گل سر هم واسه تو درست کردم

وقتی می پوشیدی مثل عروسک می شدی

واسه ی اولین تولد هومن هم فاطی جون

یه شلوارک لی ,بلوز آستین کوتاه سفید

و یه کراوات خوشگل دوخته بود

بقیه ی سالها دیگه یادم نمیاد

که چی واسه ی شما می دوختم

ولی هر چه بود خودم می دوختم

و کیف می کردم

الهی همیشه دلتون خوش

تنتومن سالم و خون رگهاتون گرم باشه

البته من و جمال هم همینطور

آمین

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: سی و یکم اردیبهشت 91 || دیدگاه ()

پیش داوری نکنیم

مدتی بود که با تجویز پزشک دارویی رو مصرف میکردم

ومدتی هم بود که کمی در حال خود تغییر احساس میکردم

با توجه به اینکه تازه از نظر کلیه ی آزمایشات چک شده بودم

وبنا به گفته ی پزشک مشکل خاصی هم نداشتم

خیالم راحت بود

هر روز داروی مورد نطر رو طبق نظر پزشک مصرف می کردم

کلیه ی علایمی هم که در من وجود داشت

در دفتر یاد داشتم می نوشتم

در مراجعه ی بعدی خودم به پزشک

یاد داشتم رو به پزشک نشون دادم

ومعترض شدم که داروی مورد نظر این علایم رو در من بوجود آورده

خانم دکتر نگاهی به لیست من وبعد نگاهی به به من کرد

فشار خون منو اندازه گرفت

فشار خونم بالا بود

علایمی که یادداشت شده بود,

علایم فشار بالا ناشی از استرس بود

اون به من گفت:

فشار خونت بالاست

گناه داروی من نیست

همینطور به من گفت

همیشه برای هر چیزی خودت رو به خدا بسپار

به خدا توکل بکن

برام یه قرص هم نوشت تا هر روز بخورم

داروی قبلی رو هم با توجه به اثر مثبتش تکرار کرد

دارو ها رو مصرف کردم و تقریبا کلیه ی علایم بر طرف شد

من با خودم گفتم

چقدر بده که ندانسته پیش داوری بکنیم

وگناه چیزی رو به گردن چیزی دیگه بندازیم

یا خدای ناکرده

گناه کسی رو به گردن شخص دیگری بندازیم

همیشه در مورد هر چیزی

کمی فکر, تحقیق و بررسی بکنیم

بعد اضهار نظر کنیم

وتنها یی به قاضی نریم

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: بیست و هشتم اردیبهشت 91 || دیدگاه ()

هدیه ی خدا

امروز روز مادره یا بهتره بگیم روز زن

"روز زن به همه ی زنان ایران مبارک"

دیروز حوصله ام سر رفته بود

رفتم توی حیاط

دیدم آب برکه کثیف شده

هنگامه رو صدا زدم

با هم دیگه اون تو رو تمیز کردیم

وقتی کارمون تموم شد

گلها رو آب دادم

یه دسته گل از گلهای جوراجور چیدم

رفتم بالا یعنی توی اتاق

به هنگامه گفتم:

این هدیه ی خداست برای ما

واسه ی روز زن

هنگامه خندید

گلها رو گذاشتم توی گلدون آب

صبح که از خواب پا شدم

توی اتاق از عطر گل پر شده بود

بعد از اینکه کارهامو تموم کردم

رفتم سه شاخه از گلهای تازه باز شده ی ماگنولیا رو چیدم

سه شاخه , یه دسته گل قشنگ شده بود

لباسم رو پوشیدم

بطرف مدرسه براه افتادم

همه ,گلهامو نگاه میکردن

خیلی از اونا می پرسیدن

از کجا خریدی؟ دونه ی چنده؟ مصنوعیه؟

خلاصه که همه رو محو زیبایی خودش کرده بود

وقتی به مدرسه رسیدم

ساعت ورزش یکی از کلاسها بود

بچه ها واسه اینکه روز زن رو تبریک بگن

بطرفم هجوم آوردن

غافل از اینکه ساعت امتحان ورزش بود

از اونا تشکر و از معلم ورزش عذر خواهی کردم

وارد دفتر شدم

روز زن رو تبریک گفتم

گلها رو توی گلدون آب گذاشتم

از من با شیرینی و چای پذیرایی کردن

وقتی از مدرسه بیرون اومدم

خانم آدر پندار رو دیدم که توی مغاز سر گرم کار بود

موقعی که مدرسه میرفتم

واسه کار های تکثیر خیلی بهش زحمت می دادم

رفتم تو مغازه

بهش تبریک گفتم

خیلی خوشحال شد

می گفت اصلا یادش نبود که روز مادره

اون چند سالی میشه که شوهرش رو از دست داده

وتنهایی مثل یه مرد کار میکنه

حتی رو تاکسی شوهرش هم کار میکنه

درود بر زنانی مثل اون

بعد اومدم خونه

تو راه که می اومدم

با خودم می گفتم

چه خوبه که خدا به آدم هدیه بده

یه همسر خوب,بچه های از گل بهتر

سلامتی, دل خوش

خدایا شکر

داده ها تو حفظ کن

آمین

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: بیست و سوم اردیبهشت 91 || دیدگاه ()

چه زود گذشت

چند روز دیگه روز مادره

چند هفته بعدش هم روز پدر

تو هر وقت هوای پدر و مادرت رو می کنی

گوشی رو بر میداری باهاشون صحبت می کنی

یا می ری پیششون و اونها رو  می بینی

اما من چی؟

یه وقتهایی تو خواب خیلی کوتاه

صداشون رو می شنوم

یا تو خیابون, یه صدایی شبیه صدای اونها

توجه منو به خودش جلب میکنه

خوشحال میشم

بعضی وقتها آدهایی رو می بینم

که شبیه اونها هستن

اون وقته که دلم خیلی می سوزه

که چرا اونها نیستن

چه زود گذشت, چه زود رفتن

خوشا بحال اونهاییکه پدر و مادر دارن

حتی پیر , حتی ناتوان

نمی دونم چطوری بگم

حالا که روز مادر و روز پدر نزدیکه

من این خلا رو بیشتر حس میکنم

اطراف خودمو که نگاه میکنم

کسی رو نمیبینم که هم پدر و هم مادرشو

از دست داده باشه

جز برادر و خواهر های خودم

بالاخره یکیشو دارن

یا پدر یا مادر

هر چه هست دست تقدیره

کسی مقصر نیست

ولی با اطمینان میگم

که از کم شانسی ماست

قدر پدر و مادرتون رو بدونین

اونها گوهرهایی هستن که

باعث درخشیدن ما هستن

به ما ارزش میدن

با احترام گذاشتن, محبت کردن

با سر زدن بهشون, زنگ زدن

حتی رفتن به مزارشون

خوشحالشون کنیم

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: هجدهم اردیبهشت 91 || دیدگاه ()

برنامه ریزی

هر کسی باید واسه کارهاش برنامه ریزی داشته باشه

من هر شب که می خوام بخوابم

برنامه ی فردا رو توی ذهنم می نویسم

گاهی اوقات , لیست برنامه ها طولانی میشه

چون ممکنه هر کدوم از اون برنامه ها

زیاد زمان بر نباشه

برای همین دیگه ذهنم پاسخگو نیست

توی دفتر یاد داشتم, برنامه هام رو می نویسم

من هر روز طبق برنامه عمل می کنم

خیلی هم راضی هستم

توی برنامه هام , امروز صبح رو

برای خودم استراحت گذاشتم

البته , با این وجود

صبح که از خواب پا شدم تا حالا کلی کار کردم

راستش رو بخواهی, من اصلا از استراحت خوشم نمیاد

از بچگی دوست داشتم , مشغول بکار باشم

نتیجه اش این بود که سر شب خوابم می برد

یادش بخیر

زمان مراد برقی( برنامه تلویزیونی سالها قبل)

تلویزیون زیاد نبود

یعنی تو خونه همه تلویزیون نبود

غروب سه شنبه ها خونه ی ما غلغله بود

یعنی تو اتاق تلویزیون که کوچیک هم نبود

جا واسه نشستن نبود

از همسایه و فامیل توی خونه ی ما پر بود

ولی من توی همون اتاق,یه گوشه می خوابیدم

راستش زیاد تلویزیون هم دوست نداشتم

مثل حالا که هیچ وقت تو برنامه ریزی من

 تماشای تلویزیون جایی نداره

مگر یه وقتهایی هنگامه منو می بره

تا یه فیلم بخصوصی رو تماشا بکنم

اون هم باید از اول تا آخر فیلم حواسش به من باشه

تا که خوابم نبره

مادر خدا بیامرز من هم این طوری بود

بابا خدا بیامرز همیشه می گفت:

هر وقت می خواین مادرتون رو بخوابونین

واسش فیلم بزارین

همیشه تعریف می کرد دوره ی نامزدی

هر وقت مامان رو می برد سینما

اول فیلم می خوابید

خلاصه که امروز  

البته فقط صبح

بیکاریمه

حالا تو این بیکاری چند تا کار انجام بدم

خدا می دونه

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: هفدهم اردیبهشت 91 || دیدگاه ()

اردیبهشت

نمی دونم

تو هم بامن همفکری یا نه؟

از اردیبهشت ماهی قشنگتر دیدی؟

به هر جا نگاه می کنی

همش گل و سرسبزیه

گلهای رنگارنگ رز,کاغذی

شمعدونی,کاکتوسهای جوراجور

هر بته ای که نگاه می کنی

روش گل داره

ماه گله

تو هر فصلی گل هست

ولی اردیبهشت یه چیز دیگه س

تو حیاط ما هم تو این ماه

گلهای رنگارنگ داره

هر روز که هنگامه از سر کار میاد

میگه

وای مثل اینه که اومدم تو بهشت

این حرف هر روزشه

خودم هم اینطوریم

روزی چند بار میرم تو حیاط پیش گلها

از تنهایی در میام

باهاشون حال میکنم

البته کاکتوسها, مثل جوجه تیغی ها

محبتشون رو باتیغشون نشون میدن

دیروز چند تا کاکتوس کاشتم

چند تا هم خاکشو عوض کردم

جاتون خالی

حسابی ابراز ارادت کردن

تاثیرش هنوز هم تو دستهام هست

عیبی نداره

بزرگ میشن یادم میره

گاهی اوقات میگم

ای کاش همه ی ماه ها مثل اردیبهشت

قشنگ بود

بعد خودم به این نتیجه میرسم

اگه همیشه همه جا قشنگ بود

دیگه قشنگی معنیشو از دست می داد

اگر همیشه حالت خوب بود

دیگه نمی دونستی معنی حال خوب چیه

اگه هر چی می خواستی در اختیارت بود

چه می دونستی

چه لذتی داره تلاش برای بدست آوردن

پس هر چیز, به جاش خوبه

این خوبه که اردیبهشت سالی یه بار بیاد

تا اردیبهشت سال بعد

انتظارش رو بکشی که واست قشنگ باشه

حالا که اردیبهشت هنوز نصف هم نشده

پس قدرش رو بدون و ازش لذت ببر

تا مثل حال و هوای اردیبهشت

بهشتی باشی

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: چهاردهم اردیبهشت 91 || دیدگاه ()

روز معلم

دیروز, روز معلم بود

من این روز رو در حد تبریک گفتن دوست دارم

ولی بیشتر نه

زمانی که هنوز باز نشسته نشده بودم هم این روز رو

دوست نداشتم

چرا؟

الان براتون میگم

روز معلم که میشه

همه ی بچه ها دوست دارن

برای رقابت با همکلاسیهاشون هم که شده

با دست پر به مدرسه بیان

بعضی ها که دست خالی میان

خیلی ناراحتن

خجالت میکشن

شب قبلش چقدر با پدر و مادر

واسه ی هدیه روز معلم

حرفشون شده بود, بماند

من با خیلی از مادر ها

صحبت می کردم

خانواده هایی که وضع مالی خوبی نداشتن

اونهایی که شاید به نون شب هم محتاج بودن

اونها می گفتن کاش روز معلمی نبود

واونها رو درگیر نمی کرد

می گفتن

چون بچه هاشون خجالت می کشن

مجبورن تحت هر شرایطی هدیه رو تهیه کنن

یه مادری هم می گفت شوهرم بیکاره

ونمی تونه هدیه روز معلم رو بخره

واسه همین دخترش اون روز به مدرسه نمی ره

ای کاش هدیه ها در حد یه شاخه گل بود

و هیچ بچه یا پدر و مادری

روز معلم غصه نداشت

روز معلم

واسه ی همه ی اونهاییکه وظیفه ی معلمی دارن

مبارک باد

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: سیزدهم اردیبهشت 91 || دیدگاه ()

چند روز پیش

چند روز پیش

من و هنگامه رفتیم کرج

پیش هومن پسری

هومن اونجا خیلی تنهاست

تنهایی هم خیلی سخته

چند روزی که پیشش بودیم

خیلی خوب بود

هم واسه ی ما , هم واسه ی اون

خیلی خوش گذشت

همش بیرون بودیم

یه روز هومن ما رو برد قزوین

چند تا از جاهای دیدنی اونجا رو هم دیدیم

ناهار قیمه نثار خوردیم

قیمه نثار از غذاهای مخصوص قزوینه

خوش مزه بود

بعد از ناهار رفتیم از بازار سنتی اونجا هم دیذن کردیم

قشنگ بود

بازاری سر پوشیده و طویل بود

چیزی نخریدیم

بعد سری هم به حمام زنانه قجر زدیم

بسته بود

ولی فضای خارجی حمام که از دیوار نرده ایش پیدا بود

دل ما رو برد

قرار گذاشتیم یه بار دیگه به اونجا بریم

وقتی به خونه اومدیم

داخل حمام رو از اینتر نت دیدیم

خیلی قشنگه

واسه همین مصمم شدیم که حتما یه بار بریم

دو جا هست که وقتی من میرم ,

 فراموش می کنم  خونه و زندگی دارم

یکی خونه ی خدا بود

وقتی اونجا بودم

همه ی چیزا رو فراموش  کرده بودم

یکی هم خونه ی هومنه

وقتی میرم اونجا

مثل اینه که اونجا خونه ی خودمه

دیگه دلواپس چیزی نیستم

حتی وقتی خونه ی خودم هستم

دلواپسی خونه ی هومن رو دارم

ولی خونه ی هومن اینطور نبست

اونجارو خیلی دوست دارم

البته خونه و صاحبخونه هر دو رو

خلاصه که چند روز پیش , خونه ی هومن

به من و هنگامه خیلی خیلی خوش گذشت

جای شما خالی

 

 

 

 

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: سیزدهم اردیبهشت 91 || دیدگاه ()

پدرها و مادرها

پدرها و مادرها

پدر بزرگها و مادر بزرگها

شارژرهای قلب ما هستند

و به ما انرژی مثبت میدن

با محبت کردن به اونها

و با احترام گذاشتن

در واقع خودمون رو بیمه می کنیم

***********************

مادر وقتی به بچه ش فکر میکنه

هیچ فکری رو نمی تونه جاش بزاره

هیچ چیزی رو نمی تونه و نمی تونه

با اون مقایسه بکنه

بچه قسمتی از وجودش بود

ولی تموم وجودش میشه

حتی فرا تر از وجودش

تمام دنیاش میشه

*******************

پدر وقتی به بچه ش فکر میکنه

آینده رو در اون میبینه

بدون اون

دنیا براش بی معنیه

حالا شاید نتونه بگه

یا به نظر خودش  نباید بگه

******************

بچه هم تا بچه س همینه

مادر و پدر تمام دنیاشن

عشقشن  ,   پناهشن

وقتی بزرگ میشه

دنیاش هم بزرگ میشه

عاشق میشه

ازدواج میکنه, بچه دار میشه

حالا چکار کنه

با دنیای به این بزرگی

که روز به روز هم بزرگتر میشه

********************

هر کاری دوست داره بکنه

فقط یادش باشه

دنیای پدر و مادرش

همون دنیای قدیمیه

کوچک و محدوده

محدود به همون بچه ها

همون خونه ی قدیمی

همون محله

وهمون عشقی که بهشون داشتین

تازه عشق اونها بیشتر هم میشه

بچه, عروس, داماد و نوه ها

اهدای عشق و احترام

نه پول می خواد نه هیچ چیز دیگه

فقط یه کم وفا داری به گذشته لازمه

همین

 

 

 

به مناسبت روز جهانی بهداشت

در ارتباط با شعار بهداشتی سال 2012:

"سلامت سالمندان"

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: سوم اردیبهشت 91 || دیدگاه ()

همه ی ایرانیها

همه ی ایرانی ها قبل از عید

خونه تکونی می کنن

ای کاش مثل خونه ها

مثل ظاهرمون

دلهامون رو هم بتکونیم

تا غبارش کاملا پاک بشه

ای کاش همه ی آدمها

قبل از خونه تکونی

دل تکونی می کردن

دلهاشون رو صاف صاف

و صیقلی می کردن

بعد توشون

مثل باغچه ی حیاطشون

گل می کاشتن

گل صداقت و یکرنگی

مهربونی و مهر ورزی

صفا و صمیمیت

عشق و دلدادگی

به که چی می شد

اگه تا حالا اینکار رو نکردین

هنوز دیر نشده

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: سوم اردیبهشت 91 || دیدگاه ()

آسمون هم دلش مثل من غصه داره

هومن تو راهه داره میره خونه

دلواپسشم

دلم گرفته

رفتم توی حیاط کنار برکه و گلها

تا شاید دلم واشه

دیدم یکی از ماهیها داره می میره

آسمون هم دلش گرفته بود

نم نم می بارید

می خواست تند بباره مثل من روش نمیشد

یه کمی توی حیاط دور زدم

لباسهارو از رو بند پشت حیاط جمع کردم

تا خیس نشن

گلها که دیگه آب نمی خواستن

نم بارون خیسشون می کرد

یه دفعه یاد حرف هومن افتادم

که چند روز پیش تلفنی به من گفت

تو این دو روزه دنیا اگه غصه بخوری باختی

منم به نم بارون یه جور دیگه نگاه کردم

گفتم آخ جون بارون اومد

دیگه لازم نیست به گلها آب بدم

غنچه هایی که باز شدن رو نگاه کردم

بعضی ها چه بویی دارن

گل لیلیوم,گوشواره و مروارید

چقدر قشنگ شدن

دیگه به نظر می اومد که آسمون هم خوشحاله

اگه چیزهای دور و برت رو خوب وقشنگ ببینی

همه چیز خوب به نظر میاد

پس غصه نداره

هومن بازم میاد

 

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: بیست و پنجم فروردین 91 || دیدگاه ()

اونم هم نیومده رفت

فاطی هم نیومده رفت

نیلوفر برام زنگ زد که جاش خالی نباشه

خیلی زود گذشت

اصلا نفهمیدم کی اومد و کی رفت

زمان مثل باد می گذره

هر کسی هم که میاد

مثل باد موندنش می گذره و

باید بره

دلم خیلی گرفته همه رفتن

خدارو شکر" هنا" رو دارم

همیشه به من میگه:

"من چطور تو رو تنها بزارم"

نمی دونم اگه اون نباشه من تنهایی چکار کنم

ما باید قدر لحظاتی که کنار هم هستیم رو بدونیم

من میدونم

واسه همینه وقتی تنها میشم غصه دار میشم

من اصلا تنهایی رو دوست ندارم

هیچ کسی دوست نداره

خدایا کاری کن که

هیچ کسی تنها نشه

آمین یا رب العالمین

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: بیست و پنجم فروردین 91 || دیدگاه ()

نیومده رفتی

ناهارم رو خورده بودم

توی هال دراز کشیده بودم

منتطر تو بودم

با صدای زنگ در از جا پریدم

در رو باز کردم

تو آمده بودی

گرسنه و خسته

غذاتو گرم کردم

نوش جان کردی

آنقدر خسته بودی

 رفتی توی اتاقت خوابیدی

اون شب نفهمیدم چطور گذشت

ولی خیلی سریع گذشت

صبح که صبحانه رو خوردی

رفتی پیش دوستات

وقتی اومدی خسته و گرسنه بودی

غذا تو خوردی و خوابیدی

من هم کنار در دراز کشیدم که

به موقع بیدارت کنم تا بری

با صدای تو از خواب پا شدم

داشتی لباس می پوشیدی که بری

هنوز خستگی تو تنت بود

شب قبلش هم خوب نخوابیده بودی

زحمت بردن فاطی به فرود گاه با تو بود

هر چند فاطی گفت که نری

خودت محبت داشتی

به هر صورت

خسته اومدی

خسته تر رفتی

اصلا نفهمیدم چی شد

نیومده رفتی

خدا پشت و پناهت باشه

آژاس اومد دنبالت

پشت ماشینت آب ریختم

دلم قرار نداشت

اومدم برات نوشتم

دلم کمی قرار گرفت

امشب راحت بخواب تا

فردا شاد و سر حال بری سر کارت

تنت همیشه سالم

دلت همیشه خوش

تا منم آروم بگیرم

آمین یا رب العالمین

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: بیست و پنجم فروردین 91 || دیدگاه ()

امروز

نمیدونم امروز هیچ کار اداری داشتی یا نه

اگه داشتی حتما تو هم متوجه شدی

امروز روز قشنگی بود

امیدوارم اتفاقهای امروز هم قشنگ تموم بشه

منظورم از روز قشنگ اینه

91/1/19

متوجه شدی؟

می بینی تاریخ بالا چقدر قشنگ نوشته شده؟

به نظر تو قشنگ نیست؟

امروز هنگامه برام زنگ زد

بهش گفتم تاریخ امروز رو روی کاغذ بنویس

نوشت گفت :

وای مادر چقدر قشنگه

الان به هومن هم اس ام اس میدم

میگم همین کار رو بکنه

حتما اون تا حالا متوجه این روز قشنگ شده

امروز من زیاد سر حال نبودم

اما این زیبایی حالمو سر جاش آورد

سال دیگه تاریخ شبیه این داریم

92/2/29

ولی سال بعد نداریم

جالبه مگه نه؟

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: نوزدهم فروردین 91 || دیدگاه ()

نبودی ( دغدغه ی مادر)

صبح که از خواب پا شدم رفتم توی اتاقت تا تو رو ببینم

اما روی تختت نبودی

دور و بر تختت هم هیچ اثری از تو نبود

همه رو جمع کردی و بردی

روی جالباسی کتت جا مونده بود

بغلش کردم و بوسیدمش

رفتم توی حیاط

اونجا هم اثری از تو نبود

همه چیز رو برده بودی

فقط روی بند لباسها,

یه لباس  خونه ای  ازت بود

رفتم جلو بوییدمش

بوی تو رو نداشت

بوی پودر ماشین لباسشویی می داد

ولی یادت و نگاهت, تا برگردی

همیشه و همه جا با منه

بعضی وقتها نگاه خندون,وگاهی عصبانی

یه وقتهایی هم غمگین

وقتی به نگاه غمگینت می رسم

دلم یهو میشکنه و می ریزه پایین

اما نگاه خندونت,همه رو

جمع میکنه, وصل می کنه

و می چسبونه سر جاش

امروز جات خالی ماهی داشتیم

خواستم یه ذره ترشی رو چاشنیش کنم

اما زهر مارم شد

یاد فاطی افتادم که می گفت:

"نمی دونم واسه ی هومن شکلات بیارم یا نه

اگه بگیرم ناراحتم, اگه نگیرم ناراحت"

من ترشی رو به عشق تو و برای تو درست کردم

بخوری ناراحتم , نخوری ناراحت

میدونی چیه؟

یه وقتهایی آدمها نمی دونن باید چکار کنن

می مونن بر سر دو راهی

دو راهی که هر کدوم رو برن , باز ناراحتن

خلاصه که دلم خیلی غصه داشت

نبودی که ترشی رو بخوری

و برای هیچ کسی نزاری

مادر فدات

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: چهاردهم فروردین 91 || دیدگاه ()

تموم شد

تعطیلات با همه ی خوبیها و بدیهاش تموم شد

همه چیز همینه

یه روز شروع میشه

یه روز هم تموم میشه

واقعا چقدر زود میگذره

"روز و شو انه, شونه, ته بلاره

چش خو انه , شونه , ته بلاره

روز شو و چش خو

گنه عمره که شونه, ته بلاره"

هومن و هنگامه رو تو بغلم

می بردم برای ,عید دیدنی

حالا اونا منو با خودشون می برن

منو می برن 

 به جاهایی که دوست دارم برم

وخودشون لذت می برن

بیشتر از من

***********************

دنیا محل تلافیه

هر کاری بکنی مثل صدای کوه

یعنی پژواکش

یا مثل آینه

به خودمون برمی گرده

پس هر کاری که می کنی

فکر کن داری برای خودت

میکنی

فقط همین 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: سیزدهم فروردین 91 || دیدگاه ()

سال نو مبارک

ساعت 50/1 نیمه شبه

دو روز از عید گذشته

تازه از خونه ی علی اومدیم

داداش و حوری جون هم بودن

جاتون خالی علی کباب خوشمزه ای درست کرده بود

ما واسه عید دیدنی رفته بودیم

داداش و حوری جون که خونه ی ما بودن

وقتی اونجا رفتن موندنی شدن

ما هم همینطور

شب خوبی بود

خیلی خوش گذشت

از هر دری صحبت شد

کلی از خاطرات قدیمی و کهنه

زنده شده بود

**************************

قبل از سال تحویل برای رفتن  آماده شدیم

من, جمال,هومن و هنگامه

برای سال تحویل رفتیم خونه ی مامان جمال

ده دقیقه قبل از تحویل سال

اونجا بودیم

پروین ونسرین با خانواده هاشون اونجا بودن

آقا سیامک هم با شیرین جون و بچه ها اومدن

آقا منصور و ناصر آقا نبودن

منزل مادر خانم هاشون بودن

سیمین جون وآقا حسام هم رفته بودن مسافرت

جای همه ی اونها خالی بود

هومن انتخاب شده بود

تا بیرون از خونه بمونه

و سال نو رو با یه شاخه گل و

 قرآن تو بیاره

همه زیر لب زمزمه میکردیم

چهره ها دیدنی بود

حول حالنا الی احسن الحال 

خدایا روز های خوبی رو برای همه رقم بزن

صدای انفجار توپ

آغازسال نو رو اعلام کرد

در باز شد

هومن من, پسر گل من, از در وارد شد

همه بلند شدیم , براش دست زدیم

بهش تبریک گفتیم

من که احساساتی شده بودم با صدای بلند گفتم

داماد بشی انشاالله

همه احساساتی شده بودن

وگوشه های چشمشون رو پاک می کردن

اینجا بود که ماچ وبوسه ها شروع شد

همه به سراغ هم می رفتن

وعید رو تبریک می گفتن

از آقاجون و مادر جون عیدی گرفتیم

تخم مرغ رنگی گرفتیم

چای و شیرینی خوردیم

واما بعد از اون ؟

**********************

از خونه ی مامان جمال

اومدیم خونه

سبزه هایی که واسه ی سر خاک درست کردم

دسته ی سنبل و ظرف شکلات رو

که پشت در حیاط آماده بود,برداشتیم و رفتیم

تو آرامگاه خیلی ازدهام بود

جای پارک ماشین تا در آرامگاه خیلی فاصله داشت

سر مزار رسیدیم

رو خاک بابا, مامان بزرگ و مامان

سبزه ها رو گذاشتم

سنبل هارو هم گذاشتم کنارشون

دوتا شاخه سنبل

گذاشتم رو خاک عمه جون

دو تا هم واسه پری ناز

دو تا هم واسه ی مادر دلشاد

مادر بزرگ نیلوفر

واسه ی همه فاتحه خوندیم

شکلات رو هم پخش کردیم

موقع برگشتن

علی و نیلوفر  رو هم دیدیم

بعد رفتیم خونه ی داداش

خونه ی هاشم

خونه ی خانم برزگر

خونه ی خانم زندی

وبالاخره خونه

***************

وقتی رسیدیم خونه

نوبت این بود که یکی سال نو رو به خونه ببره

به هنگامه گفتم

حالا نوبت تو هست

چند تا یاس زرد از تو باغچه چیدم

از توی ماشین قرآن رو گرفتم

دادم به هنگامه

هنگامه دست منو گرفت

و گفت :

دوست دارم با تو برم توی خونه

هر دو قدم هامون رو گذاشتیم تو

همدیگررو بغل کردیم و بوسیدم

واسه ی همدیگه آرزوی سلامتی

و دلخوشی کردیم

بعد, هومن و جمال هم اومدن

*********************

ناهار همون روز

فاطی و معصوم خونه ی ما بودن

مهمونهای زیادی هم به خونه ی ما اومدن

عید همینه دیگه

برو , بیا

برو , بیا

خستگی داره,ولی صفاش بیشتره

خلاصه که

همه چی خوبه و عید شما مبارک 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: سوم فروردین 91 || دیدگاه ()

چه سخته انتطار

الان خیلی ها منتطرن

منتطر خیلی چیزها

منتطر خیلی از آدمها

منتطر عزیزاشون

منتظر فاطی

من که منتطر 2 نفرم

هومن و فاطی

هومن هم منتظره

منتظر فاطی

الان فاطی رو هواست

خدایا حفظش کن

براش آیت الکرسی خوندم

هومن منتظره تا ساعت یک صبح

فاطی رو از فرودگاه ببره خونه ی خودش

تا صبح باهم راه بیفتن

پس هومن از همه منتظر تره

بعد از هومن

من از همه منتظر ترم

خوابم نمی بره

تا هومن به من زنگ بزنه و بگه

با فاطی رسیدن خونه

دلم واسه هر دو تا شون تنگ شده

خدایا شکرت

واسه ی همه چیز

واسه اینکه عید اومد

هومن و فاطی رو با خودش آورد

این همه قشنگی بهار

با اونها قشنگتر میشه

صدای خنده ی همه تو خونه بلند میشه

صدای زندگی تو عید

بلندتر شنیده میشه

خدایا

همه ی مسافر ها رو سالم

به منتظراشون برسون

چاله چوله ها رو از جلوی راهشون بردار

چاله های هوایی, چاله های زمینی

راهی هموار رو مسیر راهشون قرار بده

خدایا چشم منتظرها رو با جمال مسافراشون

شاد و روشن کن

آمین

یا رب العالمین

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: بیست و هشتم اسفند 90 || دیدگاه ()

خونه مثل طلا می درخشه

من خونه رو از 2 ماه پیش گرد گیری کردم

یعنی از 2 ماه پیش شروع کردم تا حالا

البته نطافت روزانه که تمومی نداره

هر روز که یه جایی رو گرد گیری می کردم

وقتی هنگامه از سر کار می اومد

می پرسیدم

خوب شد؟

میگفت :

مادر اینجا همیشه خوب بود

یا از جمال می پرسیدم

میگفت :

اینجا که همیشه این جوری بود

امروز هنگامه خونه رو تمیز کرد

همه جا راستی راستی تمیز شده

خونه مثل طلا می درخشه

دستش درد نکنه

بقول خاله معصومش

دستش طلا

غروب هم یه عالمه کار داریم

نه , با خونه دیگه کاری نداریم

همه جا مرتبه

ماهی ها هم که حالشون خوبه

سبزه ها هم که هر لحظه دارن یزرگتر و قشنگتر میشن

ولی خودمونیم مثل نوزاد کار دارن

الان هم که تو خونه ی ما چند قلو  و مدل به مدل هستن

خرید هامون رو هم که کردیم

حالا دیگه نوبت خودمونه

می خواد موهامو رنگ کنه

خودمون هم گرد گیری لازم داریم دیگه

ای کاش مثل خونه ها

ای کاش مثل ظاهرمون

دلامون رو هم بتکونیم

تا غبارش کاملا, پاک بشه

ای کاش همه ی آدمها

قبل از خونه تکونی

دل تکونی می کردن

دلاشون رو صاف صاف می کردن

بعد توشون مثل باغچه ی حیاطشون

گل صداقت, مهر ورزی,یک رنگی

صفا و صمیمیت می کاشتن

به که چی می شد

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: بیست و هشتم اسفند 90 || دیدگاه ()

عید اومده دوباره - شادی بکن بهاره

سبزه هایی که کاشتم سبز شدن

امسال با عدس, ذرت, گندم و شاهی

یعنی همون ترتیزک, سبزه درست کردم

یکی واسه هومن

یکی واسه مامان جمال

سه تا واسه سر خاک

یکی هم می خوام بدم به فرزانه خانم

اون هر سال یه خوشگلشو با یه بشقاب تخم مرغ رنگی

برام می فرستاد

چند ساله که دیگه درست نمیکنه

از موقعی که آقا ربیع پور به رحمت خدا رفت

هر تعداد هم که موند , می زارم جاهای مختلف خونه

******************

یاس زرد تو باغچه باز شده

یه عالمه ماهی خریدم

ریختم تو برکه

گلهای بنفشه و مینا هم پر از گل شدن

از کاکتوسها که نپرس, شاد و شنگولن

یکی از اونها گل داده

********************

همه چیز واسه ی سفره هفت سین آماده هست

هم واسه خونه خودمون ,هم واسه ی خونه مادر جون

خدا رحمت کنه پدر و مادر خودمو که نیستن

تا واسشون سفره هفت سین بزارم

تازه

یادم رفت بگم

من وهنگامه شیرینی هم درست کردیم

اونارو چیدیم تو یه ظرف خوشگل که هومن واسم خریده بود

آجیل و شکلات هم که هومن خریده

آجیل مخصوص ,که پارسال هم آورده بود

خوشمزه ترین آجیلی که تو عمرم خورده بودم

نه بخاطر اینکه مخصوص بود

واسه اینکه هومن خریده بود

********************

قراره فردا من و هنگامه بریم خرید

هنگامه میگه می خواد یه چیزهایی بخره

البته نگفت چی, سکرته

فردا معلوم میشه

تازگیها یعنی با حقوقش واسم یه انگشتر خوشگل خریده

اینروزا بیشتر می زارم تو دستم

چون حس می کنم وقتی تو دستمه اون ذوق می کنه

فاطی هم که داره میاد

29 اسفند با هومن میاد خونه

دلم واسه اونها یه ذره شده

***************

خدارو شکر

که عید داره دوباره میاد

بقول قدیمی ها

با عروس و داماد عید بگیریم

الهی سال خوبی واسه همه و

برای ما باشه

سال سلامتی, دل خوشی, مهربونی و مهر ورزی

 سر سبزی ,فراوونی وبخشندگی,جشن و شادی باشه

آمین یا رب العالمین

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: بیست و ششم اسفند 90 || دیدگاه ()

بعد از من نوبت پسرم و دخترم بود

چهارماه بعد از بازنشستگی من, در تاریخ 1/3/89

هومن عزیزم, پسر گلم , تو شرکت تعمیرات نیروگاهی ایران

در استان البرز,شروع بکار کرد

وقتی اون شروع بکار کرد, با وجودیکه از من دور شد

ولی بهترین اتفاق زندگی من بود

بیست ماه بعد از بازنشستگی من, دختر نازم

مونس خودم,عزیز دلم 

تو مرکز بهداشت شهرستان

شروع بکار کرد

همونجایی که خودم سالها پیش کار می کردم

شانس آوردم که یه شهر دیگه نرفت

دیگه خیلی تنها می شدم

خدایا شکرت

صد هزاران با شکرت

خدایا آرامشی که به من دادی

دوست دارم

الهی از تو می خوام

آرامش منو حفظ کنی

آمین, یا رب العالمین

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: نوزدهم اسفند 90 || دیدگاه ()

روز اول و روز آخر

این روزها زیاد یاد روزهای کاریم می افتم

فکر می کنم زوزه ی باد و رفتنم به مرکز بهداشت

بی تاثیر نبود

من طرح کارم رو با یک سال تاخیر شروع کردم

چون دوست نداشتم از خانواده, دور بشم

تا اینکه یک روز مادرم به من گفت:

چرا کارت رو شروع نمی کنی؟

می خواهی تا کی ور دل من بشینی

پاشو برو دنبال زندگیت

این حرف تاثیرشو در من گذاشت

با یکی از دوستهای خودم که مثل من بود تماس گرفتم

قرار شد اقدام بکنیم و بریم

دوستم متاهل بود

اولین بچه شو هم  زمانیکه طرح بودیم, باردار بود

به هر جهت, بند و بساطمون رو جمع کردیم

داداش با ماشین خودش, همراه بابا

ما رو بردن

انگار, همین دیروز بود

قبل از این , من و دوستم(فرشته)

رفته بودیم, وزارت خونه

از اونجا معرفی شده بودیم به استان قم

ما خوشحال بودیم , حالاکه دیر تر از بقیه طرح رو شروع کردیم

عوضش , افتادیم تو استان قم

وقتی رفتیم قم, اونها مارو به استان مرکزی معرفی کردن

از قم به استان مرکزی رفتیم

معلوم شد که محل کار ما شهرستان آشتیان هست

بنابراین:

داداش و بابا مارو بردن آشتیان

آشتیان شهرستان  کوچک با یک میدان تاریخی

در دل دشت و کویر بود

رنگین کمانش رو در روزهای نیمه آفتابی

هیچوقت فراموش نمیکنم

که از این سر دشت تا اون سرش کشیده می شد

خلاصه

وقتی رفتیم آشتیان

اول به امور شبکه ها مراجعه کردیم

پانسیون و وسایلمون رو تحویل گرفتیم

به آموزش و پرورش معرفی شدیم

اونجا معرفی نامه رو گرفتن و

گفتن که برامون ابلاغ می زنن

و ما می تونیم شروع بکار بکنیم

وگفتن که بابا و داداش هم برن

باهاشون کاری ندارن

چون اگه می موندن اونجا هتلی نداشت که شب بمونن

بابا و داداش هم رفتن

فکر می کنم که رفتن قم تا شب اونجا بمونن

همینکه اونها رفتن, رییس کار گزینی از ما

معرفی نامه خواست

معرفی نامه چیه؟

معرفی نامه از سه نفر  افراد مورد اعتماد شهرمون

که مارو می شناسن

وای, بابا هم که رفت

حالا ما چکار کنیم؟

اینجا بود که اولین مهارت زندگی رو ,خودم تجربه کردم

وگفتم

ما شروع بکار می کنیم

دفعه بعد که از قایمشهر اومدیم

از امام جمعه و... معرفی نامه میاریم

اونها هم قبول کردن

من همش نگران بودم که اگر قبول نکنن

چطوری برگردیم و چند روز عقب می افتیم

که به خیر گذشت

ابلاغ رو گرفتیم و خودمون رو به مدرسه معرفی

و در تاریخ 24/9/60 شروع بکار کردیم

***************************

واما آخرین روز کاری من بعد از سی سال

با احتساب دوره ی تحصیل, در یک مدرسه ی

پسرانه(مهدیه) در خیابان جویبار بود

در تاریخ 30/10/88

تا آخرین لحظات تومدرسه بودم

مدیر مدرسه اصرارداشت که زودتر برم

ولی من اصرار داشتم که تا آخر بمونم

وهمین کار رو هم کردم

از ذوق یا اضطراب بود

نمی دونم

گوشی تلفنم رو تو کشو ی میزم

جا گذاشتم

فرداش رفتم دنبال گوشی

همه تعجب کردن

دیگه برای چی رفتم؟

گفتم نمی خوام بازنشسته بشم

می خوام بیام سر کار, بعد خندیدم

 واعتراف کردم که برای چی اومدم

 

 


ارسال شده در تاریخ: نوزدهم اسفند 90 || دیدگاه ()

منو با خودش برد

دیروز باد اومد و با اون صدای مهیبش

منو با خودش برد

به آشتیان سال 1360

امروز باد نبود

اون هنگامه بود که

منو با خودش برد

به مرکز بهداشت سال 1370

*****************

هنگامه دو روز تو ستاد مرکزی بهداشت

کار می کنه همونجایی که

سالها پیش من کار می کردم

چهار روز دیگه,تو مرکز بهداشت نجارکلا قدیم

امروز هنگامه منو بخاطر جشن بهداشت محیط

با خودش  به محل کارش برد

روز خیلی خوبی بود

خیلی از همکارهای قدیمی رو دیدم

وخیلی از همکارهای هنگامه

که همه جوان و سر حال بودن

*********************

بیاد تلاش خودم توی اون مرکز افتادم

که چقدر پر انرژی و فعال بودم

همکارهای قدیمی خیلی از دیدن من خوشحال شدن

من هم همینطور

ساختمون مرکز خیلی تغییر کرده و به روز شده

ولی آدمهای قدیمی تغییرشون, یه جور دیگه بود

خیلی پیر شدن

مثل خود من

 آدمهای جوان وشاداب در کنارشون

بهشون انرژی مثبت می دادن

مثل شارژر های من

که هر روز از دیدنشون , یا شنیدن صداشون

شارژ می شم

**********************

تو واحد بهداشت مدارس,

از من واسه روز جهانی بهداشت دعوت کردن

منم, با کمال میل دعوت  رو پذیرفتم

قرار شد خودمو آماده کنم تا یه صحبت کوتاهی هم  داشته باشم

بودن در کنار همکارها, خیلی برام جالب

و دوست داشتنیه

به امید اون روز

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: شانزدهم اسفند 90 || دیدگاه ()

سبزه ی سفره هفت سین

دیشب طاهره واسم زنگ زد

یه وقتهایی برام زنگ میزنه از بافتنی

که چطوری ببافه, ازم می پرسه

من فکر کردم این بار هم واسه همین زنگ زد

یه خورده که حال واحوال کردیم

معلوم شد که می خواد روش درست کردن

سبزه ی سفره هفت سین با عدس رو

از من یاد بگیره

تو عید هر کسی که خونه ی ما میاد

عاشق سبزه هام میشه

خیلی ها هم ازم یاد گرفتن

وخودشون به همون قشنگی درس می کنن

طاهره می گفت

شیما, یعنی دخترش, که نامزد هم داره

ازش خواست که از من بپرسه

وقتی حال واحوال کردن هامون تموم شد

وخدا حافظی کردیم

من تو دلم گفتم چقدر خوبه

آدمها تو هر سنی یه انگیزه دارن

واسه ی زندگی کردن و یا بهتر زندگی کردن

وقتی آدمها به سن وسال ما می رسن

ذوق و شوق جوانی رو ندارن

ولی ذوق و شوق بچه هاشون

اونهارو وادار می کنه که جوون بمونن

وهمین باعث نشاط میشه

نشاط همه ی خانواده

مثلا خود من

وبلاگم رو به خاطر هومن وهنگامه

به روز می کنم و ادامه میدم

خونه رو به عشق اونها تغییر دکور می دم

گل میزارم, گل می کارم

به عشق اونها, سفره هفت سین میزارم

به عشق اونها,می بافم

حتی اگه واسه ی خودم ببافم

به عشق اونها زندگی می کنم

بدنبالش, خودم هم کیف می کنم

یه روز هنگامه به من گفت

این که همش به خاطر ما شد

پس خودت چی؟

بهش گفتم

شما همه چیز من هستین

پس

همه ی اینکارا فقط واسه ی خودمه

شما فقط بهانه اید

خیالتون جمع باشه

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: پانزدهم اسفند 90 || دیدگاه ()

صدای زوزه ی باد

خیلی وقت بود که صدای زوزه ی باد رو

 از نزدیک نشنیده بودم

امروز صبح که هنگامه می رفت سر کار

منم باهاش رفتم تو حیاط

هوا یه جوری بود

خیلی عصبانی و ناراحت

من مشغول جارو کردن شدم

کارم نزدیک به تموم بود که یه باد وحشتناک اومد

و همه ی زحمتم رو به هدر داد

سرم رو بالا کردم

توی هوا همه چی پیدا می شد

باد با زوزه ی ترسناک جولان می داد

آخرین بارکه صدای زوزه ی باد رو شنیده بودم

سی و اندی سال پیش تو آشتیان بود

جایی که من طرحم رو می گذروندم

********************

وقتی باد با اون صدای مهیبش می اومد

باید همه ی حواست, به چادر روی سرت بود

تا باد اونو با خودش نبره

اونجا یه شهر کوچیک وفوق العاده مذهبی بود

اگه چادر از سرت می رفت, احساس می کردی لخت شدی

و هیچ پوششی نداری

اگه چادرت یه ذره خلاصی داشت و محکم توی دستت نبود

مثل بالون بالای سرت بود

خیلی هم باد سردی بود

یادش بخیر

********************

الان هوا ی اینجا خوب شده ودیگه باد نداره

فقط اومده بود تا منو با خودش به کوچه باغ های

سی سال پیش تو آشتیان ببره

اون موقع نه هومن بود , نه هنگامه

تازه, جمال پیداش شده بود

نه از موبایل خبری بود

نه از تلفن اختصاصی تو پانسیون

وقتی جمال برام زنگ میزد می اومدن

صدام می کردن

تلفن تو ی سالن بود

اگر هم من می خواستم واسه ی خونه

 یا واسه ی جمال زنگ بزنم می رفتم مخابرات

****************

تو پانسیون حمام داشتیم ولی

 تو زمستون های اونجا خیلی سرد بود

می رفتیم حمام بیرون

جای شکرش باقی بود که حمام نمره داشت

خیلی هم داغ و دلچسب بود

دلمون نمی اومد که از توش بیرون بیاییم

یه روز که حمام رفته بودیم

یه دو قلو هم اونجا بودن

اومده بودن واسه ی حمام روز دهم

مادر بچه ها ومادر بزرگ هم باهاشون بودن

آخر کار وقتی از حمام در اومدیم,میرفتیم خونه

تازه فهمیدیم که بچه ها دوقلو نبودن

یکی مال مادر بزرگ بود یکی مال عروسش

ولی هر دو یک روز  به دنیا اومده بودن

******************

پانسیون ما یه خونه ی سنگی رومانتیک بود

می گفتن , آلمانها تو زمانهای قدیم

اونو واسه ی اقامت خودشون ساخته بودن

یه در ورودی با دو تا سالن بود

تو هر سالن, سه تا اتاق,حمام و آشپز خونه

و توالت مجزا داشت

تو هر اتاق هم دو تا از پرسنل زندگی می کردن

امکاناتش زیاد نبود ولی کافی بود

بازم یادش بخیر

*********************

یاد محسن چنگیزی, دانش آموز کلاس اول

دبستان اقبال هم بخیر

خیلی دوستم داشت و دوستش داشتم

حالا واسه خودش مردی شده و

حتما زن و بچه داره

امید وارم مثل باباش, از زنش جدا نشه تا

پسرشون تنها و بدون مادر باشه

اون به من می گفت

مثل مامانش منو دوست داره

خیلی دوست دارم ازش خبری داشته باشم

اون یکی از محدود بچه هایی هست

که هیچ وقت فراموشش نمی کنم

هر روز تو مسیر مدرسه می ایستاد تا من برسم

تو سرما وتو گرما,

اونوقت دستم رو می گرفت و راه می افتاد

و تا خود مدرسه واسم حرف می زد

تو مدرسه های پسرونه کمتر پرسنل زن بود

تو مدرسه ی اونها فقط من بودم

که خانم بهداشتشون بودم

 واسه ی خودم اتاق مجزا داشتم

اون, ساعات تفریح , بجای اینکه بره

با دوستاش بازی بکنه

می اومد پیش من

دو تا گوش شنوایی که به حرفاش گوش می داد

سالها از اون زمون گذشته ,

یقینا چیزی از من بیاد محسن نمونده

ولی من هنوز اون محسن  کوچولوی

کلای اول دبستان اقبال رو

خیلی دوست دارم

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: پانزدهم اسفند 90 || دیدگاه ()

باغچه ی خونه

تو حیاط خونه ی ما, چند تا باغچه داره

همیشه توی باغچه ها پر از گله

توی زمستون هم اگه کسی بیاد خونه ی ما

میگه: تو خونه ی شما زمستون نمیاد؟

ولی امسال زمستون اومد

بیشتر گلها خشک شد

 من نه تنها ناراحت نشدم ,

خوشحال هم شدم

توفیق اجباری بود تو مدل و نوع گلها تنوع ایجاد کنم

چند روزی بود که,

افتادم به جون گل های خشک شده باغچه

خیلی کار داشت

ولی عوضش خیلی خوشگل شد

هنوز , با رشد اون بوته های نو

خوشگل تر هم میشه

فقط یه جاهایی رو خالی گذاشتم

که می خوام نزدیک عید

از اون گلهای رنگی فصل بکارم

*******************

هر روز که هنگامه از سر کار میاد

اول یه دور , توی حیاط می زنه

اونوقت به من میگه

دستت درد نکنه که خونه رو مثل بهشت میکنی

از خدا می خوام یه جایی بهتر از بهشت

برات درست کنه

یا هومن هر وقت میاد میگه

چکار کردی ؟

حیاط خیلی خوشگل شد

جمال که اصلا هیچ چی رو نمی بینه

وقتی بهش میگم

میگه آخه چیز جدیدی نیست

حیاط همیشه قشنگه

***********

دیروز رفتم مدرسه, یه سری به همکارام بزنم

یکی از همکارام که تازه خونه دار شده گفت

یه روز میام خونتون

می خوام گل بگیرم , بکارم تو باغچه

آخه حیاطت خیلی قشنگه

گفتم بفرما, قابلی نداره

اون فکر میکنه که فقط گلها رو بکاره کافیه

نمی دونه واسه ی قشنگ شدن اونها

باید چقدر مایه بزاره

من روزی چند ساعت تو باغچه,

با گلا ور میدم و نازشون می کنم 

گاهی اوقات, بچه هام گلا رو رغیب خودشون می دونن

با این حال چیزی بهش نگفتم

فقط گفتم, منتظرم که بیایی

******************

یاس های زرد باغچه,گلهای ارغوانی

وگلهای درختی دیگه, همه و همه

جوانه زدن, شکوفه دادن

دارن باز میشن

یه قسمت از باغچه رو که سیر کاشته بودم

سبز شده,نعنا جوانه زده

درخت ماگنولیا, داره خودش رو

واسه گل دادن آماده می کنه

روز تولد هنگامه, اولین گلهاش باز میشه

گلهای سفید, بزرگ و خوشبو

دو تا از این گلهای درختی که تکثیر کردم

دادم به نسرین

پارسال از من خواسته بود

قراره باغبون بیاد واونو تو باغچه بکاره

الهی که باغچه ی اونا هم

 مثل باغچه های ما قشنگ بشه

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: چهاردهم اسفند 90 || دیدگاه ()

خونه تکونی

خیلی زود امسال خونه تکونی رو شروع و تموم کردم

فقط روفت و روب همیشگی مونده

که اگه هر روز هم بشه باز کمه

بنابر این من سر بلند و پر افتخار اعلام می کنم

که البته با کمک هنگامه  گرد گیری امسال رو تموم کردم

*****************

 هومن هر دفعه که زنگ می زنه میگه:

پاک کردن شیشه مال منه

روی بلندی نرو

تا اینکه چند روز پیش بهش گفتم

گردگیریم تموم شده

گفت شیشه چی ؟

که  اونم تموم شده بود

خداییش کیفی داره که هر کسی خودش بتونه

کارهاشو خودش انجام بده

اگه کمک داشته باشه که خیلی خوبه

ولی من دل ندارم, بزارم یه روز که

هومن میاد اینجا واسم کار کنه

اون که میاد, من باید دورش بگردم و لوسش کنم

تا این مدت که نیست جبران بشه

نه اینکه ازش کار بکشم و فراریش بدم

*********************

دیروز من و هنگامه رفتیم بیرون

یه کم دور زدیم

خیابون ها خلوت بود

به دو دلیل:

1-تبلیغات واسه انتخابات تموم شده بود

2-هوا خیلی سرد بود

خرید هامونو کردیم و برگشتیم

هنگامه می خواست واسه ی هومن وفاطی یه چیزی بخره

آخر سر به این نتیجه رسید که وقتی اومدن اینجا

با خودشون بره و با سلیقه ی اون ها خرید کنه

******************

وقتی اومدیم خونه,یه خورده عدس و ذرت

ریختم تو آب , تا خیس بخوره سبزه درست کنم

هر سال 17 روز مونده به عید , اینکار رو می کنم

خدایا , امسال واسه ی

ما از همه ی سالهای عمرم بهتر باشه

هر سال دو مدل سبزه واسه خودمون

یکی واسه هفت سین,یکی هم برای وسط میز

درست می کنم

یکی واسه مامان جمال

یکی واسه خاک بابا, یکی هم واسه خاک مامان

امسال یکی دیگه اضافه شد

واسه ی خاک مامان بزرگ

خدایا سه تا شد دیگه بسه

****************

any way

بگذریم

من نزدیک شدن عید رو دوست دارم

انتظارش واسم قشنگه

هر روز  می شمری و می بینی

یک روز به اومدنش نزدیک شدی

همه جا عوض میشه

همه چیز تمیز میشه

همه دور هم جمع می شیم

ولی خود عید رو زیاد دوست ندارم

همه کار ها با هول انجام میشه

از اینجا به اونجا

فقط رفع تکلیفه

زودتر بریم , الان یکی پیداش میشه

یا

زودتر بریم خونه, یکی میاد

خنده داره , مگه نه؟

به هر حال خوبی هاش بیشتره

تا بدی هاش

****************

اون قدیم ها یادش بخیر

خونه ی ما تو یه باغ بزرگ

رو بروی ایستگاه قطار گونی بافی بود

درباغ ما همیشه به روی همه باز بود

البته چهار طرف باغ در داشت

یه درش که در اصلی مون بود

در باز کن هم داشت

که همیشه بسته بود

ولی بقیه ی در ها  همیشه باز بود

***************

داشتم می گفتم اون قدیما

نزدیک عید که می شد

عمو نوروز, همراه حاجی فیروز

از یکی از در های بازمون می اومدن تو

وقتی ما می فهمیدیم که

آواز" گل اومد بهار اومد "شون شروع می شد

یا

"حاجی فیروزه , سالی یه روزه"

و چیز های دیگه

من خیلی دوستشون داشتم

یه کم که می خوندن  عیدی شون رو از بابا

می گرفتن و می رفتن

منم  می ایستادم و رفتنشون رو نگاه می کردم

تا تو شاخ وبرگ درخت ها گم می شدن

*********************

یا روز اول عید که می شد

رفت و آمد تو خونه ی ما خیلی زیاد بود

پدرم خیلی با سلیقه بود

جعبه جعبه خودکار های فانتزی می خرید

و به هر کسی که خونه ما می اومد عیدی می داد

گاهی اوقات بعد از عید کلی از خودکارهاش می موند

که ما واسشون نقشه می کشیدیم

 ما اون موقع بچه بودیم

با خودکار نمی نوشتیم

اما دوست داشتیم

که از هر رنگ یکی داشته باشیم

آخرش هم جوهرشون خشک می شد و

دیگه نمی نوشت

یادش بخیر

خدا رحمتشون کنه

حالا دیگه با بردن یه سبزه سر خاکشون

خودمون رو راضی می کنیم

******************

امروز هوا خیلی خوب و آفتابیه

سرمای شدید دیشب واسه صاف شدنش بود

حالا که من خونه تکونیم تموم شد ه, چکار کنم؟

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: چهاردهم اسفند 90 || دیدگاه ()

فقط به عشق پسرم نه هیچ کسی دیگه

دیشب به هنگامه گفتم

امروز تاریخ "ای -دی - اس -ال " تموم میشه

فردا باید شارژ بشه

می خوام تو وبلاگم بنویسم

نکنه ناتموم بمونه

یکی از پست هام رو نوشتم , واسه ش خوندم

اونم یه چیزایی رو دانلود کرد

ساعت 12 شب شارژش تموم شد

البته من خواب بودم

 صبح مشغول  گردگیری شدم

واسه رفع خستگی اومدم پای کامپیوتر

یادم رفته بود به هومن بگم که واسه شارژش زنگ بزنه

تازه روم نمی شد

هومن خودش کلی کار داره

که باید انجام بده

حالا من هم به کارهاش اضافه کنم

هر وقت خودش یادش بود شارژ می کنه

پیش خودم گفتم میرم

چیزهایی که هنگامه دیشب دانلود کرد میبنم

اما همینکه کامپیوتر رو روشن کردم

ناخود آگاه دستم رفت روی اینترنت

اینتر نت قطع نبود

یعنی چی؟

پس هنگامه چی می گفت

اینترنت که وصله

وای خدای من

یعنی...

نه

من فدای پسرم بشم

صبح نشده کار مادرش رو راه انداخته بود

منم به عشق اون نه هیچ کسی دیگه

سه تا از پستهام رو واسش نوشتم

می دونم نوشته هام تموم نشده اون می خونه

من فدای مهربونیش بشم

من قربونش بشم که به فکر مادرش هست

معلومه همونطور که من همیشه

به فکرشم , اونم به فکرمه

دوستش دارم یه عالمه

هر چی بگم بازم کمه

 

 

 


ارسال شده در تاریخ: هشتم اسفند 90 || دیدگاه ()

***

***